دعا کنید شاید امشب باران ببارد و مرگ....
با دستهایم گرم می کردم وقتی که چشم هایم به افق های با تو زیستن امیدوار خیره گشته بود اکنون حس یخبندان ابدی را نه آتش درون من ونه جهنمی که زندگی را طعمه خویش کرده است کاهش نمیدهد چه چیز نابود گشته است ؟ از سردی این آدمکهای سرد از شرجی این هوای گرم از رنج غصه و بیداری های شبانه نمی نالم سهمناک ترین درد من آوازی است که در گلو ی من برای همیشه زندانی است و می دانم مجالی برای آزادی هرگز نخواهد یافت . میان پاییز... ... همراه برگ هایش کاش مرا هم جایی می برد باد عجیب غمگینم ودلسرد! این روزها که درد به کوچه های بن بست رسیده و سهم من از درخت جز سایه ای سردو سنگین نیست این روزها که روزنامه ها به گرد باد دروغ مبتلا یند و داغ ترین خبر دروغ ترین آنهاست عجیب دلسردم و غمگین! آلوده تر از همیشه سیاه تر از همیشه شهر به پیشواز شبی غمگین میرود از خیابان بی درخت بیزارم از خیابان بی درخت بی انسان.... از آسمانی که نمی بارد زمینی که درخت ندارد ... این آدمکها ، بیرحمانه خودخواهند زندگی ، بیرحمانه نگاهم می کند . من خسته ام و در آسمان شبهایم سالهاست که ستاره ها را نشمرده ام . هنوز اتفاق قشنگی نیفتاده و من نمی دانم از که ، گلایه کنم . می ترسم آنور زندگی هم هیچ چیز نباشد من بمیرم و این بیرحمی پایان نپذیرد . می ترسم....... دیگر هیچ کدام از کوه ها و نه هیچ یک از آدم های خیابان را نمی بینم! سرم را بریده ام از تمام عکس هایم و همه شان را گذاشته ام کنار تا چشمان تو را ببینند! تنهای تنهای تنها! کمکم می کنی کمکم می کنی از آن بالاها؟؟؟ ایستاده ام دربینهایت شب با بی نهایت غم کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد و من با انگشتم اندوه چشمانم را نشانه گرفته ام...
از ماه آسمان تنهاعكس درون حوض و .... از دنيا غصه هايش مال من است .. بيچاره من ،
در آسمان هشتم هم از ستاره هاي من خبري نيست !
اين بار هم تنها دستان تو مرا هل دادند
به سمت همان به سمتي كه به درك منتهي مي شد ...
دست گيري پيش كشت !!!
تسويه حساب پشت پاهايت
و چوب لاي چرخ زندگي ام باشد به وقت باران
كه باز هم تنها قدم خواهم زد !
ما کلاغ ها را بر صلیبی بکشند ای کاش پرستوها ما را نظاره کنند ای کاش عبرتی شود برای عاشقان ........ ...... ... .. . چند سال بعد ... منم و شهری که مردمانش در آسمان پی کلاغ میدوند....
كسي ديگر نمي كوبد دراين خانه ي متروك و ويران را كسي ديگر نمي پرسد چراتنهاي تنها مانده ام اینجا؟؟!! ومن چون شمع مي سوزم وديگرهيچ چيزازمن نمي ماند ومن گريان ونالانم وتنهاي تنهايم..... درون كلبه ي خاموش خويش اما كسي حال ازمن غمگين نمي پرسد ومن درياي پراشكم كه طوفاني به دل دارم.... درون سينه ي پرجوش خويش اما كسي حال من تنهانمي پرسد ومن چون تك درخت زردپاييزم كه هردم بانسيمي ميشودبرگي جداازاو وديگرهيچ چيزازمن نمي ماند....... آهسته در باران زیر نم نم تک قطره های سرد بر تن نرم گل بوته ها ی عاشق و در کنار آخرین سیلاب غمگین خاطرات کهنه قدم بر می دارم و تا انتهایی ترین موج افسون زمین بی هیاهوی باد های مهاجر در خنکای نسیم مهر درخت سر سپرده به باد پرواز را از شاپرک می آموزم و با بالهای ایمان کهکشان به کهکشان دنبال افسون شاد خوشبختی میگردم ، بالهای کوچکم خیس از نم باران زیر تگرگ خاطرات می شکنند و من در سقوطی بی انتها به عمق بی کران فردا ها تو را می یابم ، و تو را در مخملی سبز به قلب همیشه تنهایم هدیه میدهم. در آخرین شب نشینی کلاغ ها تنها پروانه ی آرزوهایم خواهد مرد! مرا آیا امیدی هست! کاش... کاش اسب چوبی کودکی ام را تندتر میراندم! پرده ي سياهي است بر آسمانم اين روزها من و بغض هايم سكوت ميكنيم! من از اين لحظه ها من از اين روز ها من از این زندگی ها سخت بیزارم! من از اين آدمها خنده ام ميگيرد..... طفلكي ها بگذار هنوز خيال كنند زنده ام! دست تکان دادنم را کسی نمیبیند افسوس.............................. دوباره باید عببور دهم روح صد پاره ام را در این هوای مه آلود سرد چونان سگی که اشک ریزان تا به لانه اش می کشاند پایش را که از جای کنده است قطار ... نمی تونم بنویسم نمی تونم ... سرشارم از آه.... سرشارم از بغض... آه..................... سرشارم از گریه این روزها فقط گریه............................ هرچه دست بر سر و گوش اين كلمات مي كشم مطهر نمي شوند نگاه كن ؛ تن سپيد كاغذهايم را هم چرك كرده اند آب مي ريزم رويشان قطره قطره چكه چكه اشك به اشك ديگر تن خيس واژه هايم مي لرزد سرد است سرد بگو مهربان ! براي واژه هاي لرزانم چه می آوری ؟ آه .. پاییز اینقدر پاپیچم نشو! چکار به من داری! نمیدونم کجاند برگایی که! تو کشتیشون رد شو و زودتر برو........... سردمه........... این روزا کارم شده که همش کنار پنجره بشینم و به دکلمه های حسین پناهی گوش بدم نمیدونم چقدر دیگه هوا میخواد سردتر بشه من و شهر پر از برگ چنار......... آه پاییز............... آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب! نواخته می شود در انتظار پایان شادی هایت مباش و بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد! زیرا در این قصه.... خداوند فرشته مهربان توست........... مترسک ناز می کند ................................................












![]()
![]()


کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
| Design By : Tanhatareen |

